تبليغاتX
یک درد ساده

یک درد ساده

در گذرگاه زندگي تنها ايستاده ام

 

خوشحالم که این روزها می گذرد ، کتاب می خونم ، سینما می رم ، خونه رو تمیز می کنم و منتظرم که دخترم از سفر بیاد و وانمود می کنم چیزی نشده اما هنوز جرات ندارم به چشمهایم در آینه نگاه کنم که مبادا حجم دلتنگی نهفته در آنها را تاب نیاورم ...

خوشحالم که این روزها می گذرد و بدنبال راهی می گردم که با تنهایی خودم ، خود خودم کنار بیایم !

خوشحالم که این روزها می گذرد و انگار همین دیروز بود که به خودم گفتم باید فراموش کرد آنچه بین ما بوده ...

و اما من خوشحالم که این روزها به سرعت می گذرد هورا ....! مگه نه ؟

نوشته شده در سه شنبه ششم اردیبهشت 1390ساعت توسط خودم | |

 

گاهی وقتهاهست اونقدر چیزی یا کسی رو دوست داری که ترس برت می داره .. یک ترس عجیب اون وقته که ازش فرار می کنی ، فاصله می گیری و بهونه می تراشی و کار و هزار چیز بی اهمیت دیگه میشه خیلی مهم !

اما بعد ازاین رفتار عجیب نیست اگه در جواب دوست داشتن ، عبارت بیجا می کنی رو بشنوی نه عجیب نیست !؟ اما مطمعن باش کسی این رفتارت رو به حساب دوست داشتنت نمی ذاره و در نهایت باز تــــــو می مونی و پشه های اتاقت ...!

الان وقتی به گذشته ی نه چندان دور که فکر می کنم برام یه تصویر مبهم ، یه صدای دور ، یه خاطره ی سرد و یخ زده به جا مونده ، یه خاطره که مطمعن نیستم گذشته ی خودم  باشه یعنی واقعا" من اون لحظه هارو زندگی کردم ؟ شاید همش یه خیال باشه ... شاید ...!

نمی دونم اینروزا روزمرگی ها زیاد شده همه جا شلوغه همه جا جنگه شاید از این اینکه من  به زندگی فکر می کنم یه گناهه اما چه می شه کرد چه کاری از دستم بر می آید جز دعا کنم صلح در تموم دنیا برقرار بشه کاش اینطور بشه کاش ...!

بغــــــــض
خمـــوش انـــــدر سکـــــوت تلـــــخ و تاریـــــک نگـــــاه بی‌پنـــاه مـــــن
و فـــــریاد مـــــن در ایـــــن بغـــــض ظلـــــمت پـــــوش ایـــــن شب ها
کـــــه بـــــی وقفـــه در انـــــدوه فرامـــــوشی به دنبـــــال نشانـی از تـــو مـی گردد
نمـــــی یابم نگـــــاهت را و چـــــهره‌ام در هــم ، عبـــــوس و ساکـــــت و تنهـا
و تــــــــــو ...
رویای تــــــــــو ...
و مــــــــــن باز جـــــان می دهـــــم در ایـــــن شـــــب ها

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم فروردین 1390ساعت توسط خودم | |

 سلام ... سلامی چوبوی خوش آشنایی

عزیزان بهار ثانیه ثانیه می آید و باران بهاری خبر از سالی جدید می دهد . هرچند کمی دیر اومدم اما برایتان به اندازه ی شکوفه های بهاری آرزوهای خوب دارم .
                                 

 

                                                                              * سال نو مبارک *

نوشته شده در پنجشنبه هجدهم فروردین 1390ساعت توسط خودم | |

 

سلام . سلامي دوباره که بگويم هستم .!

داشتم وبلاگي رو مي خوندم به اين پست برخوردم که :

در ارتباط با پیشنهاد چند تن از  نمایندگان مترقی مجلس در زمان مدرس  دایر بر منظور کردن حق رای برای زنان در قانون اساسی مشروطیت:

از اول عمرم تا بحال برایم بسیار مهالک در بر و بحر اتفاق افتاده و هیچکدام به بدنم لرزه درنیامده بود* ، آخر ما هر چه تامل می کنیم می بینیم خداوند قابلیت در زن ها قرار نداده ست که لیاقت انتخاب کردن را داشته باشند ، اینها از آن زمره ند که عقول شان استعداد ندارد و در حقیقت تحت قیومیت قرار دارند ، چطور ممکن است به اینها حق انتخاب کردن داده شود”

خوب حالا ما زنها که عقولمان استعداد ندارد وتحت قيوميت قرار داريم کجاي اين زمان ومکان قرار داريم واقعا چه بگويم گله اي نيست ، گر هم گله اي هست دگر حوصله اي نيست فقط مي گم :

کهن ديارا ..

ديارا يارا ..

به قصد رفتن دل از تو کندم ،

ولي ندانم که گر گريزم ..کجا گريزم ؟

و گر بمانم کجا بمانم ؟ ...... 

نوشته شده در شنبه هفتم اسفند 1389ساعت توسط خودم | |

همه آنها كه مي خواهند بمبي را بتركانند درست قبل از انفجار چشمان خود را مي بندند و خودشان را جمع
مي كنند . گويي مي خواهند در لحظه انفجار در صحنه و شاهد از هم پاشيدن چيزها نباشند .

همه آنها كه شب امتحان كم مي آورند و نمي توانند خودشان را به سطح مطلوب ذهني شان برسانند درست
شب امتحان و دقيقه ي نود ناگهان ميدان را واگذار مي كنند و با روي آوردن به مسكرات و مخد رات سعي
مي كنند بخش هشيار ذهنشان را غير فعال سازند و در حالت نا آگاهي لحظه ي امتحان راپشت سر بگذارند .

درست روز اسباب كشي و وقتي همه نيازمند كمك دستي اضافي هستند ، همه قوم و خويشان ، آشنايان دچار بيماري كار زياد مي شوند و ميدان را خالي مي كنند . گويي هيچ كس نمي خواهد در لحظات بحران در صحنه باشد و امواج شكننده ي بحران را حس كند . گويي درست در لحظه انفجار و بحران فقط بايد آدمهايي حضور داشته باشند كه آن آدمها ما نيستيم . اما آيا مي دانيد آن آدمها چه كساني هستند ؟
آنها همان افرادي هستند كه از آنها به عنوان انسانهاي موفق ياد مي كنيم .

مردان و زنان بحران كساني هستند كه درست وقتي روي صحنه مي آيند كه هيچ كس تماشاچي آنها نيست .
آنها مردان انفجارند و منتظرند تا بحران خودنمايي كند و ايشان به مقابله با آن برخيزند .

انسانهاي موفق نه تنها از سختي ها و مشكلات نمي ترسند بلكه به استقبال آن مي روند و حتي گاهي از آن هم جلوتر مي روند و به جستجوي بحران بر مي خيزند .

انسانهاي موفق افرادي هستند كه درست در لحظات انفجار چشمان خود را از هميشه بيشتر باز مي كنند و سرعت واكنششان از هميشه بالاتر است .
آنها سختي و بحران را همان گونه كه هست مي پسندند و با آن  آنگونه برخورد مي كنند كه درست است .

انسانهاي موفق را اگر مي خواهيد پيدا كنيد ، درست در لحظه انفجار به صحنه خيره شويد .

                                                                  « آنها را در شكل حقيقي شان خواهيد ديد »
 
نوشته شده در سه شنبه سی ام بهمن 1386ساعت توسط خودم | |

چه بی تابانه می خواهمت ای دوریت آزمون تلخ زنده بگوری !

چه بی تابانه تورا طلب می کنم !!

بر پشت سمندی

             گوئی

                     نوزین

که قرارش نیست .

و فاصله

تجربه ئی بیهوده است .

بوی پیرهنت

این جا

و اکنون .

کوه ها در فاصله

               سردند.

دست در کوچه و بستر

                       حضور ماءنوس دست تورا می جوید ،

و به راه اندیشیدن

یاءس را

رج می زند .

بی نجوای انگشتانت

فقط .

           و جهان از هر سلامی خالی است .

                                                          

 

                                                             

                                                                           <<شاملو   >>     

نوشته شده در جمعه چهاردهم دی 1386ساعت توسط خودم | |

باران یک ریز می بارد

بوی خاک

تا عمق وجودم نفوذ می کند

همراه باران

یادت در قلبم جوانه می زند

می بالدو همه ی وجودم را لبریز می سازد

وجود تو  ، حضور تو  ، بودن تو

همراه باران آن رااز همیشه دلنشین تر می کند

اکنون آسمان دلم ابری است

کاش می توانست اشکهایم

یادت را از دلم برای همیشه پاک کند .....

نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم آذر 1386ساعت توسط خودم | |

چه مدت لازم بوده است

تا کلمــه ی عفو

بر زبان جاری شود

تا حرکتی اعتماد انگیز

انجام گیرد ؟

 

بیا تا جبران محبت های ناکرده کنیم

بیا آغاز کنیم .

فرصتی گران را به دشمن خویی

از کف داده ایم

و کسی نمی داند چه قدر فرصت باقیست

تا جبران گذشته کنیم

 

                          " دستم را بگیر " 

 

                                                            "مارگوت بیکل "  

 

نوشته شده در دوشنبه نوزدهم آذر 1386ساعت توسط خودم | |

بخاطر پایان گرفتن سریال مدار صفر درجه این شعرهایی که در متن فیلم گنجانده شده بود خیلی منو تحت تاثیر قرارداد ، این سریال شاید ازنوع خودش خیلی عالی بود در همه کشمکش های زندگی اعم از جنگ و اسارت و شکنجه ، نبودن آزادی ، نداری و دربدری و در هرزمان افکار والایی از عشق را فراموش نکرد . چقدر خوب بود درهمین زمانی که هستیم بتوانیم معنی عشق را درک کنیم و به یاد همه آنهایی که عشق را در قطره قطره زندگی ی خود دخیل می دهند و همه چیز از او سرچشمه می گیرد .

تورا بجای همه کسانی که نشناخته ام دوست می دارم

تورا بخاطر عطر نان گرم

تورا برای دوست داشتن دوست می دارم

تورا به جای همه کسانی که دوست نداشته ام دوست می دارم

برای اشکی که خشک شد و هیچ وقت نریخت

لبخندی که محو شد و هیچگاه نشکفت دوست می دارم

تورا به خاطر خاطره ها دوست می دارم

تورا برای لبخند تلخ لحظه ها

پرواز شیرین خاطره ها دوست می دارم

تورا به جای همه کسانی که نمی شناخته ام ... دوست می دارم

تورا به جای همه ی روزگارانی که نمی زیسته ام ... دوست می دارم

برای خاطر عطر نان گرم و برفی که آب می شود و برای نخستین گناه

تورا به خاطر دوست داشتن ... دوست می دارم

ترا به جای تمام کسانی که دوست نمی دارم ...

                                                     "دوست می دارم "

نوشته شده در پنجشنبه یکم آذر 1386ساعت توسط خودم | |

 

می توان با یک گلیم کهنه هم
روز را شب و شب را روز کرد
می توان با هیچ ساخت
می توان صد بار هم زندگانی را ، خدارا ، عشق را
با لبی خندان تر از یک شاخه ی گل تفسیر کرد،
می توان بی رنگ بود  ، همچو آب چشمه ای پاک و زلال
عاشق گل گشت بود
می توان این جمله را در دفتر فردا نوشت


                                                     « خوبی از هر چیز دیگر بهتر است »

نوشته شده در سه شنبه پانزدهم آبان 1386ساعت توسط خودم | |

Design By : Night Melody